تبليغاتX
طلب عشق زهربی سروپایی نکنیم

 
 
نمیدونم زلزه اومد یا نه.ولی خدا رو شکر همه سالمن دیگه

جمعه 1385/09/24 |

رویا

 
 
مردی خواب عجیبی دید . او در عالم رویا دید که نزد فرشتگان رفته و به کارهای آنها نگاه
می کند هنگام ورود ، دسته بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند و تند تند
نامه هایی را که توسط پیک ها از زمین می رسند ، باز می کنند و آنها را داخل
جعبه هایی می گذارند. مرد از فرشته‌ای پرسید : شما دارید چکار می کنید ؟
فرشته در حالیکه داشت نامه ی را باز می کرد ، جواب داد : اینجا بخش دریافت است ، ما دعاها و تقاضاهای مردم زمین را که توسط فرشتگان به ملکوت می رسد به خداوند تحویل
می دهیم.
مرد کمی جلوتر رفت . باز دسته بزرگ دیگری از فرشتگان را دید که کاغذهایی را داخل
پاکت می گذارند و آنها را توسط پیک هایی به زمین می فرستند.
مرد پرسید : شماها چکار می کنید ؟
یکی از فرشتگان با عجله گفت : اینجا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمات خداوند را توسط فرشتگان به بندگان زمین می فرستیم
مرد کمی جلوتر رفت و یک فرشته را دید که بیکار نشسته!!
مرد با تعجب از فرشته پرسید : شما اینجا چکار می کنی و چرا بیکاری ؟
فرشته جواب داد : اینجا بخش تصدیق جواب است . مردمی که دعاهایشان مستجاب شده، باید جواب تصد یق دعا بفرستند ولی تنها عده بسیار کمی جواب می دهند .

مرد از فرشته پرسید : مردم چگونه می توانند جواب تصدیق دعاهایشان را بفرستند ؟!
فرشته پاسخ داد : بسیار ساده است ، فقط کافیست بگویند :


خدایا متشكریم



پنجشنبه 1385/09/16 |

bye????

 
 
میگن امشب قراره زلزله ی مصنوعی بیاد

همگی حلال کنین لطفا

agar raftam to yadam kon

 agar mordam to khakam kon

 agar mandam dar in donya

 be mehre khod to shadam kon



پنجشنبه 1385/09/16 |

اي كاش

 
 

اي كاش دلتنگيهايم

پرنده اي مي شد كه بالهايش

پرواز مي دانست

و به ساحلي دور

به ساحل چشمانت مي نشست.

ديرگاهي است دست صدايت به لحظه هايم نمي رسد

و انتهاي يادت بغضي است هميشگي

اشنا با اشكهايم

 



دوشنبه 1385/09/13 |

 
 
 

به چشمانت بیاموز که :::

هر کس ارزش دیدن ندارد !

به دستانت بیاموز که:::

هر گل ارزش چیدن ندارد !

به قلبت بیاموزکه :::

هر کس کنج آن جایی ندارد !



جمعه 1385/09/10 |

 
 
   
 

زدست دیده و دل هر دو فریاد
که هر چه دیده بیند دل کند یاد 

بسازم خنجری نیشش ز پولاد
زنم بر دیده تا دل گردد آزاد



چهارشنبه 1385/09/08 |
 
 

 

 

 

 

 آمدي جانم به قربانت ولي حالا چرا؟
بى وفا حالا كه من افتاده‌ام از پا چرا؟

نوش دارويي و بعد از مرگ سهراب آمدي
سنگدل اين زودتر مى خواستي, حالا چرا؟

عمر ما را مهلت امروز و فرداي تو نيست
من كه يك امروز مهمان توأم, فردا چرا؟

نازنينا ما به ناز تو جواني داده‌ايم
ديگر اكنون با جوانان ناز كن با ما چرا؟

اي شب هجران كه يك دم در تو چشم من نخفت
اين قدر با بخت خواب آلود لالا چرا؟

آسمان چون شمع مشتاقان پريشان مي‌كند
در شگفتم من نمى پاشد زهم دنيا چرا؟

شهريارا بي حبيب خود نمى كردي سفر
اين سفر راه قيامت مى روي تنها چرا؟

 

 

 

                                                                        شهريار 

چهارشنبه 1385/09/08 |

ابليس

 
 
ابليس شبي رفت به بالين جواني
آراسته با شكل مهيبي سر و بر را

گفتا كه: «منم مرگ و اگر خواهي زنهار
بايد بگزيني تو يكي زين سه خطر را

يا آن پدر پير خودت را بكشي زار
يا بشكني از خواهر خود سينه و سر را

يا خود ز مي ناب كشي يك دو سه ساغر
تا آن كه بپوشم ز هلاك تو نظر را


لرزيد ازين بيم جوان بر خود و جا داشت
كز مرگ فتد لرزه به تن ضيغم نر را

گفتا: «پدر و خواهر من هر دو عزيزند
هرگز نكنم ترك ادب اين دو نفر را

ليكن چون به مي دفع شر از خويش توان كرد
مي نوشم و با وي بكنم چاره ي شر را»

جامي دو بنوشيد و چو شد خيره ز مستي
هم خواهر خود را زد و هم كشت پدر را

اي كاش شود خشك بن تاك خداوند
زين مايه ي شر حفظ كند نوع بشر را

                                                                              ايرج ميرزا



چهارشنبه 1385/09/08 |


اي آفريدگار !
در جام ما شراب تحمل
بسيارتر بريز!
ما رهرو طريقه كس جز تو نيستيم،
جز عشق و زندگي
در اين دل كوير
ما را كسي به جستجوي ره نخوانده است .ـ
تو خود به هرچه مي گذرد، خوب آگهي!


اي آفريدگار!
ما را كنار آنكه عزيز است پيش مان
پيوند قلبها ي بلا ديده نام ده
وز قلب مادري
مگذار شاخ سرو بلندي سواد شود
اشعار من
(اين كشتزار عشق درو خورده مرا)
از دست من مگير،
مگذار ديده اي
در پيشگاه تو
از ديدگاه روشن مردم جدا شود، ـ
اي افريدگار !
مگذار ......

                                                                                  اسماعيل شاهرودي



چهارشنبه 1385/09/08 |

علي

 
 
یا علی

 

ز ليلايي شنيدم يا علي گفت

به مجنون چون رسيدم يا علي گفت

مگر اين وادي دارالجنون است

كه هر ديوانه ديدم يا علي گفت

يقين خالق زمان افرينش

به گوش كل عالم يا علي گفت

نسيمي غنچه اي را باز مي كرد

به گوش غنچه كم كم يا علي گفت

چمن با ريزش باران رحمت

دعا مي كرد و نم نم يا علي گفت

به خود لرزيد شاخ بيد مجنون

به خاك افتاد و از غم يا علي گفت

خروش رعد و فرياد فلك هم

ز بي تابي مسلم يا علي گفت

شنيدم كودك شيرين زباني

چو مي جوشيد زمزم يا علي گفت

خمير خاك ادم را سرشتند

چو بر مي خاست ادم يا علي گفت

مسيحا هم دم از اعجاز مي زد

ز بس بيچاره مريم يا علي گفت



چهارشنبه 1385/09/01 |