تبليغاتX
طلب عشق زهربی سروپایی نکنیم - دير است!!؟

آخرين شب گرم رفتن ديدمش

لحظه هاي واپسين ديدار بود

او به رفتن بودو من در اضطراب

ديده ام گريان دلم بيمار بود

گفتمش:از گريه لبريزم ، مرو !

گفت : جانا ناگزيرم ناگزير

گفتم : اورا لحظه اي ديگر بمان !

گفت: مي خواهم ، ولي دير است دير!

در نگاهش خيره ماندم ، بي اميد

سر نهادم غم زده بر دوش او

بوسه هاي گريه آلودم نشست

بر رخ وبرلاله هاي گوش او.

ناگهان آهي كشيد وگفت :واي!

زندگي زيباست گاهي ،گاه زشت

گريه رابس كن مرا آتش مزن

نا گزيرم از قبول سرنوشت.

شعله زد در من چو ديدم موج اشك

برق زد در مستي چشمان او

اشك بي طاقت در آن هنگامه ريخت

قطره قطره از سر مژگان او

از سخن مانديم وبارمز نگاه

گفت: مي دانم جدايي زود بود

با نگاه آخرينش بين ما

هاي هاي گريه ي بدرود بود!

"مهدي سهيلي "



دوشنبه 1386/09/19 |